یاسین جونیاسین جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

عشق مامان و بابا

بدون عنوان

                 فرشته کوچولوی من بهترینها رو برات ارزو میکنم دوست دارم و از خداوند مهربون که تورو به ما                  هدیه داده .متشکرم.                       ...
11 مرداد 1392

دل نوشته های مامانی

تو ای نفس زتدگیم تو ای همیشه همدم من عزیزم این روزها خیلی خوشحالی چون که دایی علی و زندایی جون اومدن خونمون و تو با دیدن اونها ذوق زده شده بودی .زندایی برات کادو خریده بود ویک کار قشنگی هم انجام داده بود اینکه عکست رو از وبلاگت کپی کرده بود و برات دفتر نقاشی درست کرده که عکسات روی برگش چاپ شده و خیلی خوشگل شده و برات یادگاری نگهش میدارم .دستشون درد نکنه.. با همدیگه رفتیم دریاچه چیتگر کلی بازی کردیم و تو کلی دوچرخه سواری کردی وخوش گذروندی و ما رو با کارهات خندوندی . خیلی خوش گذشت . دوست داریم جیگر مامانی الان که این مطالب رو برات دارم مینویسم تو رو بابا جون بردتت پارک تا بازی کنی .از خواب بیدار شدیم و تو همش گفتی پارک و باباجون برد...
11 مرداد 1392

سفر شمال به همراه اقا پارسا

سلام نازگلی مامانی من بعداز ظهر از سر کار اومدم و بابایی جون گفت که دوستامون زنگ زدن و دعوتمن کردن شمالو من هم سریع وسایلامون رو جمع کردم و چند ساعت بعد اومدن دنبالمون و با هم رفتیم مسافرت . تو راه شما دوتا فسقلی ها که اصلا نخوابیدین. ویلایی که گرفتیم لب ساحل بود و چشم شما اقا گل ÷سر به دریا افتاد دیگه گیر 3 ÷یچ شدی که بریم لب اب و با اجازتون تا صبح لب دریا بودیم و صیاد ها ماهی صید میکردن و ما هم تماشا میکردیم چند روزی اونجا بودیم .هوا خوب بود و سعی کردیم که بهت خوش بگذره عزیز دلم. چند تا از عکسهات رو برات میگذارم عشقم............
9 مرداد 1392

یاسین پسر باهوش مامانی و بابایی

سلام همه وجودم الان که این مطالب رو دارم برات مینویسم تو مهد کودکی و منم خونه هستم و بابایی اومده دنبالت . عزیزم این روزها خیلی بامزه شدی و صحبت کردن رو یاد گرفتی و اسم همه چیزها رو میدونی و تکرار میکنی و بیشتر از همه چیز این من رو خوشحال میکنه که بهم میگی دوست دارم .این کلمه رو تازه یاد گرفتی عشق من تو خیلی مهربونی و همش ما رو میبوسی و نازمون میکنی و محبت خودت رو به ما نشون میدی .یاسین من با تو بودن دنیایی داره وقتی سر کار هستم انتظار اون لحظه رو میکشم که بیام دنبالت و ببینمت وبغلت کنم و ارامش بگیرم و تنت رو بو کنم .و با این کار خستگی کار یادم میره. عزیزم وقتی با تو هستیم ما رو سرگرم میکنی که اصلانمیدونیم که ساعت چه جوری ...
25 ارديبهشت 1392

دل نوشته های مامان

دورت بگردم پسر خوشگلم مثل بارون چشمهات دیدنیست .شهر خاموش نگاهت دیدنیست . زندگانی معنی لبخند توست.خنده هایت ب نهایت دیدنیست. عزیزم میگن خدا بهترین نعمتش رو به بهترین بنده هاش میده ولی من که بهترین بندش نیستم .پس چرا خدا تو رو به من داد.از همون خدا میخوام که بتونم لیاقت تو رو داشته باشم و از نعمت گرانبهایی که به من داده بتونم به بهترین شکل شکر گذاری کنم . عزیز م .فرزند نازنینم . در دفتر زندگیت برای سفید ماندن صفحه غصه هایت همیشه دعا میکنم. دوستت دارم ...
24 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت .جوهر از شیشه ذات . کاغذ از صفحه دل.نور از شمع حیاط .تا بنویسم همه جا نام زیبای تورا... یاسین عزیزم.............................................................. ...
24 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

این عکس رو در حالی ازت گرفتم که هم داری شیشه شیر میخوری و هم کارتون نگاه میکنی. وهر دقیقه حالت هات عوض میشد و خیلی دوست داشتی شیر میخوری عزیز من ...
24 ارديبهشت 1392