بدون عنوان
عزیزم بابایی د اشت می رفت
بیرون که خرید کنه و تو هم اصرار داشتی که باهاش بری و اونقدر عجله داشتی که به جای کاپشن خودت کاپشن بابا رو پوشیدی و ما هم که تو رو دیدیم خیلی خندیدیم خیلی یامزه شده بودی عسلم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
