یاسین جونیاسین جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

عشق مامان و بابا

مسافرت شمال

1391/12/11 11:17
نویسنده : مریم
123 بازدید
اشتراک گذاری

 پسر قند عسلم

چند وقتی هستش که نتونستم برات مطلب بنویسم چون زیاد خونه نبودیم حدودا نزدیک ا ماه.اول که من و شما دوتایی رفتیم رامیان .

خونه بابا بزرگ و کلی خوش گذروندیم وتو خیلی خوشحال بودی همش تو حیاط بازی می کردی وباهر کدوم یه سری می رفتی بیرون و دنبال همه گریه می کردی مخصوصا دایی جواد.که ازش جدا نمی شدی و خیلی دوستش داری و اونم تورو واقعا دوست داره عزیزم .با هم مو تور سواری میکردین و کلی بازی های دیگه .

بعد چند روز بابا جون هم اومد پیشمون و دیگه بیشتر حال کردیم .با همدیگه میبردیمت بیرون راستی عزیزم یه روز بردیمت نوک کوه که برف زیادی اومده بود و خیلی سرد بود و تو برای اولین بار برف رو از نزدیک حس میکردی و وقتی گذاشتیمت رو برفها خیلی ترسیدی و همش گریه میکردی .خلاصه چند روزی که رامیان بودیم واقعا خوش گذشت.وقتی که از رامیان برگشتیم زن دایی جون هم با ما بود و باید می رسوندیمش و رفتیم خونشون که اسم شهرشون نوکنده هستش کنار دریا وجنگل واسه اولین بار بود که می رفتیم پیششون خونشون خیلی با صفا بود روبه رو جنگل و منظره قشنگی داشت و بعد رفتیم بابلسر لب دریا چند ساعتی اونجا بودیم و بازی کردیم ورفتیم به رستوران غذا خوردیم و به سمت تهران راه افتادیم.فرداش بابایی واسه کار به رشت رفت و ما تنها شدیم.

 

 .باباجون همه سعی خودش رو میکنه که ما همیشه خوشحال باشیم .وقتی ر فت و ما تنها شدیم و ما هم رفتیم پیش مامانی شکوفه حدودا 25 روز اونجا بودیم خیلی مامانی جون زحمت کشید و خیلی خوب بود و خوش گذشت و تو با مامانی انس گرفته بودی و به هم عادت کرده بودیم .تو روزها بامامانی بودی ومن می رفتم سر کار و بعد از ظهر ها می اومدم پیشتون .ولی عزیزم بدون بابایی خیلی سخت بود و دلمون براش تنگ شده بود و تو هم سراغ بابا رو میگرفتی .بابا جون بهمون زنگ زد و گفت که بهشون ویلا دادن و گفت که بریم پیشش که کارش تموم شد با هم برگردیم.

من و تو فهیمه جون که خانوم همکار بابایی بود با هم رفتیم چالوس .وقتی که رسیدیم بابایی رو که دیدی خیلی ذوق زده شدی و همش بوسش میکردی .چند روزی با هم بودیم و یه دونه سگ بزرگ بود که اسمش جی جی بود و دوست داشتی که بری کنارش و باهاش بازی کنی ولی ازش هم میترسیدی.خلاصه واقعا خوش گذشت و بعد چند روز برگشتیم .و چون بابایی واسه جمعیت هلال احمر فیلم میگرفت با ماشین هلال احمر برگشتیم تهران .

مسافرت خیلی خوبی بود با دوستای جدیدی اشنا شدیم که تو رو خیلی دوست داشتن و همش باهات بازی میکردن.

عشق من ارزو دارم بهترین روزها رو در کنار هم داشته باشیم .

ما عاشقانه دوست داریم و ازت میخوام که از زندگیت همیشه لذت ببری.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)