مسافرت فروردین 1392
سلام قند عسلم .پسر نازنینم .گل مامانی هستین و منم سر کارم.یکم کارم سبک شده بود و گفتم خاطرات تعطیلی عید رو برات بنویسم که بعد تو وبلاگت بگذارم . عشق من وبابایی اول از هر چیزی باید سال نو رو بهت تبریک بگم .به امید خداسال خوبی رو داشته باشی وازش میخوام که همیشه پشت وپناهت باشه و در سال جدید برات ارزوی سلامتی وتندرستی و شادکامی دارم.ودر کنار هم زندگی شیرینی داشته باشیم و.لذت ببریم و از اینکه خدای مهربون تو رو به ما هدیه داده تشکر کرده و احساس خوشبختی کنیم. عشق من ساعت عید من سر کار بودم و باباجون هم دنبال کارهاش و تو هم خونه مامانجی بودید. عمه گیتا از شیراز خانوادگی اومده بودند تهران خونه مامانی و همه با هم رفته بودین خونه مامانجی و سال تحویل اونجا بودین .خلاصه سال عید یعنی سال 1392 از هم دور بودیم.شب من و بابایی اومدیم پیشتون عید دیدنی و همه با هم بودیم خیلی خیلی خوش گذشت و تو هم خیلی خوشحال بودی.عزیز دلم همه دوستت دارن مخصوصا علی اقا که همش باهات بازی میکرد و خیلی زحمت کشید .دستشون درد نکنه وتو هم باهاش احساس راحتی میکردی. شب ساعت 11 حرکت کردیم به سمت شمال وساعت 5 صبح رسیدیم رامیان خونه بابابزرگ.روز اول عید عقد دایی علی بود که گرگان مراسم داشتند و همه فامیلها با هم رفتیم گرگان خونه زندایی جون که واسه اولین بار بود که میدیدمشون.مراسم خوبی بود خوش گذشت .روز دوم هم مراسم دایی جواد بود خونه بابابزرگ.ازخدای مهربون میخوایم که با همدیگه خوشبخت بشن و ارزوی چند روزی که شمال بودیم خیلی خوش گذشت تو واسه خودت تو حیاط با ماشینت بازی میکردی از صبح تا غروب بیرون بودی به عشق ببعی ها. موقع برگشتن همه با هم رفتیم نوکنده خونه زندایی شیدا ویه شب خونشون خوابیدیم و همش باهات بازی میکردن و تا نصفه شب با اقای اسلامی یعنی بابای زندایی جون بازی کردی ودوست نداشتی که بخوابی .خیلی زحمت کشیدن دستشون درد نکنه.صبح که به سمت تهران راه افتادیم اول رفتیم لب دریای جویبارکه تو دلبندم دریا رو ببینی وقتی رسیدیم لب دریا ذوق زده شده بودی که همش کلمه دریا رو تکرار میکردی.ساحل قشنگی داشت که همش ماسه ای بود وتو چند ساعت با ماسه ها بازی کردی.بعدش رفتیم پارک که همون ساحل بود وکلی سرسره سواری و تاب بازی کردی.بعدش رفتیم دریاچه شورمست که دریاچه پر بچه قورباغه بود که تو فکر میکردی که ماهی هستند.و قایق سواری کردیم و خیلی خسته شده بودی که دیگه به سمت تهران راه افتادیم.تو این چند روز خیلی پسر خوبی بودی.مامانی جونم من از اینکه تو رو دارم خدا رو شکر میکنم. مسافرت خوبی بود امیدوارم که همیشه شاد باشی و همیشه بهت خوش بگذره.دوستت داریم.یکی یدونه من. یاسین پسر نازم همه کس من .تو شیرینی زندگی من هستی توروبا همه وجودم دوستت داریم کم کم داری بزرگ میشی و کارهای شیرینی انجام میدی.هر روز یه کار جدیدی یاد میگیری تو خیلی بامزه ای عزیزدلم. این روزها داری حرف میزنی هر کلمه ای رو که ما میگیم تو تکرار میکنی و شعر تاب تاب عباسی رو میخونی واعداد رو تا 6 میشمری وهمه اسمها رو میگی وهمش به من وبابا محبت میکنی وما هم به تو می بالیم و بهت افتخار میکنیم.


مسافرت فروردین 1392
