یاسین جونیاسین جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

عشق مامان و بابا

بدون عنوان

عزیز دلم بعد از ظهرها میارمت بیرون با بچه ها وخرگوش هات بازی میکنی و خیلی دوست داری که با بچه ها توب بازی کنی. ...
1 ارديبهشت 1392

مهمونی خونه مانی جون

دلیل بودن من سلام پسر ناناز مامانی الان که این مطالب رو برات مینویسم ساعت ١٢:٥٥ نصف شب هستش و تو خوایی . امروز من تعطیل بودم وتا دیر وقت خوابیدیم چون شب قبل دیر خوابیده بودیم .و ظهر رفتیم خونه مانی جون تا سری بهش بزنیم و تا شب اونجا بودیم و خوش گذشت و تو کلی. با مانی بازی کردی وهمش بغلش میرفتی وبوسش میکردی و خودت وبراش لوس میکردی.و کلی برامون شیرین کاری کردی وما رو خندوندی .از ظهر نخوابیده بودی وشب ساعت ١١ دیگه خودت بالشت اوردی و خوابیدی..و ما هم تو رو همینجوری بغلت کردیم و اوردیم خونه و رو تختت گذاشتیم و لالا کردی عزیزم . خوابهای قشنگی ببینی فرشته مهربون من
1 ارديبهشت 1392

خنده های شیرین

پسر قشنگم زندگیمون با خندهای شیرین تو قشنگ تر از قبل شده .با خنده های تو ما هم میخندیم و شاد میشیم وقتی هم که خوابی من و بابایی همش در مورد تو حرف میزنیم ودلمون برات تنگ میشه . نفسم از نگاههای زیبایی که بینمون رد وبدل میشه و محبت هاو بوسه هایی که میکنی هر چی بگم کم گفتم گاهی اوقات توی چشمهای زیبات میخونم که چقدر دوستم داری منم خیلی دوستت دارم پسر قشنگم
31 فروردين 1392

گپی با پسر نازنینم یاسین جان

عزیزم.پسرم .گلم . امیدوارم که خوب و سلامت و شاد باشی که شاد بودن تو شادی من را هم به دنبال خواهد داشت و خدای نا کرده ناراحتی تو غم های من را خواهت ساخت .از خدای مهربون می خوام که هر روز شادااب تر از روز قبل باشی و برای اینده ات از کودکی هدف داشته باشی و پله های ترقی را همچون سرسره بازی حال کنی و سریع وبا دقت و یکی یکی بپیمایی و هر گاه پله ای را افتادی همچون مرد بایستی وبا قدرت بیشتر از قبل پله ها را بعد از اینکه متوجه اشتباهت گشتی به بالا بروی .من میدانم و مطمئن هستم که همچون این روزهای کودکی که اینقدر خلاق هستی وهوشمندانه تصمیم میگیری در اینده هم بسیار هوشمندانه تر از اکنون تصمیم خواهی گرفت واینده ای خواهی ساخت پر از موفقیت و افتخار که ای...
30 فروردين 1392

بدون عنوان

عزیزم تو شهر بازی رو خیلی دوست داری واسه همین بردیمت سرزمین عجایب کلی بازی کردی و خوش گذروندی .   ...
29 فروردين 1392